مرز باریکی است میان تاریکی ابتدایی پس از تمرد وعصیان و تاریکی غرق شدن در مرداب برای همیشه ابتدای هر دو تاریک است و کوچکی ام و (؟) و ؟ و ؟ و ؟ و ؟ اجازه فهم تفاوت این دو حالت را به من نمی دهد با نام اویی که "او" نیست نزدیک تر از یک سوم شخص است. نگاهم خیره ماند به گنبدی آبی که از میان کوچه ای باریک و قدیمی انگار یادآور حضور جاودانه ای بر وجودم بود برای خودم دعا کردم و چون گفتم: خدایا کمکم کن گویی خودم را برای کمک خواستن صدا می کردم و خدا را و خود و خدا را و آمیختگی ... ایمانی که متزلزل بود و ادعاهایی که بزرگ بود و ناسپاسی هایی که برای فرار بود مرا شرمنده کرد از خودم یا شاید ازخدایم یا هر دو نمی دانم. می شه از وضعیت حمل و نقل شهر عصبانی نبود یعنی می شه که ادم این انرژیی را که می خواهد مثل همیشه اش صرف عصبی شدن کند صرف نیرویی برتر کند و تازه از خلاقیتش هم توان بیشتری به دست بیاورد و خرسندی بیشتر. بشتاب، در ها را بشکن، وهم را دونیمه کن، که منم هسته ی این بار سیاه. اندوه مرا بچین که رسیده است. دیری است ، که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است. مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان، که جدا مانده ام. (زنده یاد سراب سپهری) اشکالی دارم با خودم هم رو دربایستی دارم شایدکسی هم نفهمد شاید هرگز کسی نفهمد ولی با این اطمینان هم انقدر از خودم دور بودم و خجالت می کشیدم که بخواهم جنبه ای را که پست و حقیر بود و پست و حقیر در نظرم می امد زندگی کنم برای خودم جالب بود . اگر حقارتی بود در هر صورت مال من بود مال خود خود من و من شجاعت به خرج دادم و زندگی اش کردم من خودم، بعدی از من را که بود ولی پشیزی ارزش برایش قائل نبودم زندگی کردم و اکنون اسوده ام دیگر خیالم راحت شد مهم نیست کسی فهمیده باشد یا نه. درسریال شمس العماره خانه زاد انجا میگفت: پدر و مادرهامون برای ما تصمیم گرفتن.حالا ما باید برای بچه هامون تصمیم بگیریم. در اطرافیانم نگاه میکنم مردی می گوید:عروس ودامادم یک کلمه حرف درست و حسابی به ادم نمی زنن. میخوان برن وام خودرو بگیرن نمی گن چی می خوان برن بخرن. چقدر میخوان وام بگیرن . دیگری می گوید: عروسی یه پسرمه. من می گم کی رو دعوت کنه.کی رو نه. ما این همه رفتیم عروسی شام بقیه رو خوردیم. مادر بزرگی را می بینم که هنوز هم در بعضی از شخصی ترین امور فرزندانش که اکنون خودشان نوه هم دارند بازهم دخالت میکند. پدر بزرگ و مادر بزرگی را می بینم که برای ازدواج و زندگی نوه هایشان هم تصمیم می گیرند. خودم را می بینم که در چیزهایی که کمتر اجازه پذیرفتن مسئولیتش را نداشتم به راحتی در امور دیگران دخالت می کنم. عجب قصه ای است. وقتی دو پشت ادم برای ادم بازهم اظهار نظر می کند از حرف بازیگر سریال شمس العماره نکته ی جالبی به دستم می اید وقتی انسان نمی تواند به تنهایی برای زندگی خودش تصمیمی بگیرد، در هر صورت قدرت تصمیم گیری و پذیرفتن مسئولیت یک زندگی انگار مثل یک عقده در درلش می ماند و برای بقیه خود راموظف می داند که تصمیم بگیرد و راه را حتما از چاه نشان دهد. هر چند خودش در زندگی اش شکوفا نشده باشد. حتی اگر فرزندش هم زندگی شکوفایی نداشته بازهم برای نوه تصممیم میگیرد. خدایا من هم از این گروه مستثنا نیستم. تو کمکم کن هدایت شوم. هر روز ساختنی دیگرگون و اکنون مابت و مبهوت از آن چه گذشت و از آن چه ساختم با دستان خودم. صفتی دارم یا صفاتی که در تمام زندگی ام با آنهاخو گرفته ام اگر چه هر روز مرا تاریک تر کردند من هر روز الفتم با آن ها بیشتر شد و امروز تنهایم و در تمام تنهایی ام به خودم فکر می کنم و دلم می خواهد گورستانی بسازم که در آن تمام همنشین های ساختگی قدیمی ام را دفن کنم همنشین هایی که به اندازه زندگی آگاهانه ی من عمر دارند تا "من" هویدا شوم سنگ مزار من شکلی از خودم خواهد بود. از آن ها متنفر نیستم حتی دوست دارم کمی برایشان بگریم اصل داستان اینجا است که تشکلی به نام باشگاه خران در سال 1321 در کرمانشاه تاسیس میشود و پنج سال بعد، نشریه توفیق با عنایتی ویژه و دستمایهقراردادن آن به عنوان یک سوژه کاری، باشگاه محلیسال بعد، نشریه توفیق با عنایتی ویژه و دستمایهقراردادن آن به عنوان یک سوژه کاری، باشگاه محلی خران را به حزب ملی خران ارتقا میدهد! اوایل دهه سی با توقیف روزنامه توفیق، این حزب هم به اغما میرود تا اینکه دقیقا 10 سال بعد از ملیشدن! دوباره تجدید حیات میشود و روزنامه حزب خران به شکلی نسبتا مستقل در تاریخ 14شهریور 1346 منتشر میشود که البته تا اول تیرماه 1350 هم بیشتر عمر نمیکند. آدم ها مردمانی خاطره باز هستند و ما هنوز دقیق کشف نکرده ایم که این کار دقیقا چه نفعی برای انها دارد. و مثال می زد: وقتی که به سربازی می روند هه جور حیله ای به کار می برند تا دو روز مرخصی بگیرند وقتی سربازی شان تمام می شود برای همیشه از آن ایام یاد می کنند و.... خالاصه این که آدم ها هیچ گاه از لحظه ی اکنونشان استفاده نمی کنند. مردم را نگاه می کنم نمی دانم چرا گاهی ما اینقدر دوست داریم اظهار نظر کنیم مثلا یک نفر کاملا ناوارد سوار مترو می شود آن هم خط نسبتا پیچیده و بدون توضیح مترو برای کسانی که می خواهند حقانی یا میرداماد بروند جالبه کسانی شروع میکنن به راهنمایی کردن این ناوارد ها که فقط و فقط اطلاعات غلط می دهند من نمی دانم چرا بعضی از اوقات مردم اینقدر اعتماد به نفس کاذب دارند شاید بعضی هم بیشتر دلیلشان این است که گاهی وسط حر فهایشان یه فحشی هم به دولت ونظام و ... بدهند ان الذین کفروا و ظلموا لم یکن الله لیغفر لهم و لا لیهدیهم طریقا به منافقین فکر می کنم ان المنفقین فی الدرک الاسفل من النار و لن تجد لهم نصیرا به ایمان فکر می کنم به خودم فکر می کنم به.... به خداوند مهربان پناه می برم مثل کودکی که می ترسد کمی سردم می شود نه این که دست هایم سرد شود نمی دانم دوست دارم خودم را جمع کنم دوست دارم دمی بیاسایم و آسوده شوم از قدرتی عظیم تر که وجود دارد و بتوان به او اعتماد کرد امتحان کرده بود قدرت نفس گیری اش هم بالا بود دریا را هم دوست داشت می ترسید در آب بپرد می دید قایقش هر لحظه بیشتر در آب فرو می رود .... آرزو می کرد کاش هرگز خلق نمی شد فکر میکردم که اگر من هم در آن زمان در مقابل یک امام بودم چنین می توانستم خود رانشان دهم یا نه؟! آیا از کرده هایم پشیمان نبودم؟! آیا از بزرگواری و شدت و مهربانی یک امام نمی ترسیدم؟! امشب از پیام های جادویی ایرانسل برایم اس ام اس آمد که : شما واجد شرایط استفاده از طرح 25% تخفیف پیام کوتاه ایرانسل شده اید ... تا خواندم به یاد تبلیغ های ایرانسل افتادم که افراد به محض خواندن این پیام از فرط خوشحالی به هوا می پرند اینقدر قدرت تاثیر تبلیغات زیاد است و میتواند ابعاد مختلفی از حواس ادم ها را به خود جلب کند که برایم جالب بود به محض خواندن اس ام اس به یاد پریدن از فرط خوشحالی افتادم و شاید چند لحظه مکث کردم یعنی داشتم انتخاب میکردم که عین عکس العمل تبلیغ را من هم باید عملی کنم یا نه. من کار خاصی نکردم. اما دستکاری تبلیغات در عکس العمل های شخصی آدم ها برایم بسیار جالب بود. وقتی که تنهایی و می دانی که کسی نیست وقتی گمان می کنی که اگر اکنون بمیری تمام چیزهایی که دوستشان نداری را در شرایطی سخت تر مقابلت می گذارند تا بپذیری این موقع است که از اتاق خودت هم می ترسی. 
ادامه مطلب
ادامه مطلب
«بیچاره آنکسی که گرفتار عقل شد/خوشبخت آنکه کرهخر آمد، الاغ رفت»
ادامه مطلب
ادامه مطلب
تمرد و عصیان
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
23:44 توسط حورا نژادصداقت| |
می خواهم نو بمانم
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
12:28 توسط حورا نژادصداقت| |
نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت
22:46 توسط حورا نژادصداقت| |
می شه از ترافیک شهر عصبانی نبود
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت
23:28 توسط حورا نژادصداقت| |
بام را بر افکن، و بتاب، که خرمن تیرگی من اینجاست
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت
20:50 توسط حورا نژادصداقت| |
در میان جمعی نشسته ام
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت
23:57 توسط حورا نژادصداقت| |
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت
23:29 توسط حورا نژادصداقت| |
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت
22:0 توسط حورا نژادصداقت| |
از همان کودکی هر روز تصمیمی نو
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت
22:8 توسط حورا نژادصداقت| |
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت
22:27 توسط حورا نژادصداقت| |
و ما ادرک ما ناله
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت
2:0 توسط حورا نژادصداقت| |
درباره حزب خران در کتاب نیوز بخوانید
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
23:32 توسط حورا نژادصداقت| |
در سریال مسافران حرف جالبی زده شد:
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
23:24 توسط حورا نژادصداقت| |
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت
23:36 توسط حورا نژادصداقت| |
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت
23:34 توسط حورا نژادصداقت| |
واقعابعضی از مرض های درونی هستن که آدم خجالت می کشه که بخواد بگه.
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت
23:26 توسط حورا نژادصداقت| |
به کفر فکر می کنم
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت
23:8 توسط حورا نژادصداقت| |
لباس غواصی به تن داشت
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت
21:12 توسط حورا نژادصداقت| |
امشب در سریال فیلم شده ی امام رضا (علیه السلام) مردمانی را نشان می داد که با چه اشتیاقی به سمت ایشان می روند
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت
1:22 توسط حورا نژادصداقت| |
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت
23:27 توسط حورا نژادصداقت| |
نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت
21:24 توسط حورا نژادصداقت| |
اتاق قبری می شود
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت
23:50 توسط حورا نژادصداقت| |
مطلبی در مورد کتاب های چاپ شده در تحلیل و بررسی اشعار و زندگی سهراب سپهری داشتم که در روزنامه ی تهران امروز به چاپ رسیده است . (البته مثل بسیاری از اوقات بخش مهمی از آن حذف شده است.)
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت
20:57 توسط حورا نژادصداقت| |


